خرید بک لینک

وبلاگ قدیمی ام رو تعطیل کردم. دیگه نمیخوام چیزی تووش بنویسم. 

درسته که گاهی حرف دارم واسه نوشتن و طبق معمول وقتی آدم یه چیزی رو نداره (حتی خودخواسته) بعدش هی جای خالیشو حس میکنه انگار. (حتی اگه قبلشم خیلی جای زیادی نمیگرفته) انگار ذهنش هی میخواد به یه بهانه ای بره سراغش یا مرورش کنه (منم که بیماری مرور کردن دارم). بهر حال خودمم میدونستم اینجوری میشم. و چون اینجا و اونجا و اون یکی جا هنوز هستن، با خودم گفتم حالا اگه خیلی هم بهم فشار اومد، مینویسم! کم کم اینجا و اونجا و اون یکی جا رو هم میذارم کنار.

این همه نوشتم که بگم چی شد که نوشتم! انگار کسی اومده اعتراض کرده حالا که چرا نوشتی! حالا خیلی هم ننوشتم که! آخه وقتی توی موبایل مینویسم، چون خطوط کوتاه هستن، فکر میکنم خیلی نوشتم. بعد که با پی سی باز میکنم میفهمم خیلی هم نبوده!

به شدت حس تنهایی میکنم. انگار دور و برم خالی ِ خالی شده! که از خیلی جهات هم شده.  

در ادامه کم شدن افراد، چه فیزیکی و چه غیر فیزیکی، دو تا از دوستای تقریبا صمیمی ام رو هم گذاشتم کنار. با اون دوستمم که مدتیه از ایران رفته که به نسبت خیلی خیلی کمتر حرف میزنم  با اون بکی دوستمم که خیلی قدیمی هست، مدت هاست تماسی نداشتم چه برسه به دیدن! دو تا دیگه هم که از ایران رفتن. خلاصه خیلی خلوت تر از قبل شد. در مدت بیشتر از یکسال گذشته، گفتگو و خوش و بش کردن با همکارام که خب تا حدی هم راحت هستیم با هم (طبق معمول اونها بیشتر راحت هستن تا من) زیاد شده بود. از اواخر سال گذشته، هر چقدر زمان بیشتر گذشت، حس و حالم نسبت به همکارام و محیط کارم بدتر شد. جدا از ناراحتی های قدیمی که به یادم اومدن، ناراحتی های جدید، حرف و حدیث های بسیار زیاد و زیرآب زدن های ممتد و پشت سر هم و ضربدری و سه تایی و چهارتایی و گروهی و . . . (لامصب کتگوری های سایت های ثxی هم اینقدر نیست که اینجا تا این اندازه تنوع داریم) باعث شد خسته کنندگی و ناراحتی و زده شدن از محیط کارم به حد بالایی برسه. حالا در چنین مواقعی اخلاقم خیلی تغییر نمیکنه (مخصوصا ناگهانی). اینجوریه که کم کم نوع حرف هایی که میزنم بیشتر کاری میشه. حجم حرف ها کم میشه. شوخی ها کم میشه. خلاصه خیلی نرم نرمک. در واقع ذهنم خیلی جلوتر از عملکرد ظاهریم کار میکنه. قاعدتا اونها متوجه نمیشن. بعد از مدت زمان قابل توجهی احتمالا کم کم پی میبرن. 

نتیجه همه اینها شده اینکه کمتر و کمتر حرف میزنم. بیشتر و بیشتر توو خودم فرو میرم. گاهی سعی میکنم کتاب بخونم!! حجم تماس ها و پیام های شخصی ام به شدت کم شده. عمده تماس و پیام هام، مربوط به کار و شرکت های مختلف هستن که یه تعدادیشون رو هم یادم میره جواب بدم. حوصله ام کمتر و کمتر میشه و حالات افسردگی ام بیشتر و بیشتر. گرچه همچنان همون شکل نوسانی رو دارم. چیزی که خیلی زیاد شده و از همه اینها بیشتر اذیتم میکنه، خستگی جسمی هست. نمیدونم چرا ولی خیلی خیلی زود خسته میشم. گاهی بیشتر میخوابم و گاهی خیلی کمتر از قبل حتی! 

خودمم نمیدونم تا کی با این حالات و افکار و روحیات سر خواهم کرد. نمیدونم به شکل ثابت ادامه پیدا میکنه، یا روند افزایشی خواهد داشت یا کاهشی، یا تغییر اساسی میکنه. هیچی نمیدونم. تنها چیزی که میدونم اینه که نمیدونم. 

خوبیش اینه که این وسط گلدون ها رو رها نکردم و معمولا حال خوبی واسم ایجاد میکنن

برچسب: نویسنده: هستی قاسمی‌پور تاريخ: جمعه 26 تير 1405 ساعت: 23:37

صفحه بندی