یه وقتایی ممکنه حرف باشه ولی حس نوشتن نباشه. اینکه بخوای بنویسی ولی کلمه ها نچسبن به هم ! یعد تو هی زور بزنی !
یه وقتایی هم حس نوشتن هست ولی باز نمیتونی ! نمیفهمی چیه که نمیتونی بنویسی ! مثل الان !! ولی انگار قوه ی قهریه داره کار خوشو میکنه و یه وقتایی هم میشه به زور نوشت !!
گاهی وسط خوندن کتاب یا نوشتن یا انجام یه کار ضروری که نبای خیلی وقت رو هم از دست داد ! یهو دست می کشم و میرم کنار ! میریم میشینم یه گوشه و سعی می کنم وقتمو کاملا به بطالت بگذرونم !
مثل همین چند ساعت پیش که نشستم و زل زدم به ساعت و عقربه ی ثانیه شمار و انگار میشمردم چندبار از زاویه ی دید من٬ خودشو و سایه اش کاملا منطبق میشن ! و مثل دیوونه ها هر بار چرخش رو جدا میشمردم که بیشتر از یک نمی شد !!
شده چایی ام که سرد میشه بخورمش ولی هیچوقت چایی حسابش نکردم
برچسب:
نویسنده: هستی قاسمیپور